یک روز یه آقا خرگوشه....................... رسید به یه بچه موشه
موشه دوید تو سوراخ ......................... خرگوشه گفت : آخ
وایسا، وایسا، کارت دارم...................... من خرگوش بی آزارم
بیا از سوراخت بیرون ........................ نمی خوای مهمون
.
یواش موشه اومد بیرون ....................... یه نگاهی کرد به مهمون
دید که گوشاش درازه ..................... دهنش بازه
.
شاید می خواد بخوردم ...................... یا با خودش ببردم
پس می رم پیش مامانم ...................... آنجا می مانم.
.

مادر موشه عاقل بود......................... زنی با هوش و کامل بود
یه نگاهی کرد به مهمون ................... گفت ای بچه جون!
این خرگوشه .............. خیلی خوب و مهربونه
پس برو پیشش سلام کن ................... بیارش خونه

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٤