یکی بود یکی نبود . در یک روز آفتابی آقا کلاغه یک قالب پنیر دید ، زود اومد و اونو با نوکش برداشت ،پرواز کرد و روی درختی نشست تا آسوده ، پنیرشو بخوره . روباه که مواظب کلاغ بود ، پیش خودش فکر کرد کاری کند تا قالب پنیررا بدست بیاورد . روباه نزدیک درختی که آقاکلاغه نشسته بود ، رفت و شروع به تعریف از آقا کلاغه کرد : ” به به چه بال و پر زیبا و خوش رنگی داری ، پر و بال سیاه رنگ تو در دنیا بی نظیر است . عجب سر و دم قشنگی داری و چه پاهای زیبائی داری ،‌ حیف که صدایت خوب نیست اگر صدای قشنگی داشتی از همه پرندگان بهتر بودی . کلاغه که با تعریفهای روباه مغرور شده بود ، خواست قارقار کنه تا روباه بفهمد که صدای قشنگی داره ، ولی پنیر از منقـارش می افتـد و آقـا روبـاه اونو برمی داره و فـرار می کنه . کلاغ تازه متوجه حقه روباه شد ولی دیگر سودی نداشت . خوب بچه های عزیز من چه نتیجه ای از این داستان گرفتید . باید مواظب باشید ، اگر کسی تعریف زیاد وبیجا از چیزی یا کسی می کنه ، حتمأ منظوری داره . امیدوارم که شما هیچ وقت گول نخورید . زاغکـی قـالب پنیـری دیـد به دهان بر گرفت و زود پرید بر درختی نشست در راهی که از آن می گـذشت روباهـی روبه پر فریـب وحیلت ساز رفـت پـای درخـت کـرد آواز گـفت بـه بـه چقـدر زیبائی چـه سـری چه دمی عجب پائی پرو بالت سیاه رنگ و قشنگ نیست بـالاتر از سیـاهـی رنگ گرخوش آواز بودی و خوش خوان نبودی بهتر از تو در مرغان زاغ می خواسـت قارقار کند تـا کـه آوازش آشـکـار کنـد طعمه افتاد چون دهان بگشود روبهک جست و طعمه را بربود

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٧