نام بازی: لی لی (گانیه)


  • نام محلی: بابالاری گلدی شیطان (تک قشلی)

  • اهداف کلی:  حفظ تعادل، تقویت عضلات پا، ایجاد هماهنگی بین دست و پا و چشم
    ها، ایجاد روحیه فداکاری

  • اهداف جزیی: افزایش ضربان قلب و در نتیجه بهبود جریان
    خون

  • تعداد بازیکن: محدودیتی ندارد

  • سن بازیکنان: 8 الی 15 ساله

  • ابزار لازم: کفش مناسب ورزشی

  • محوطه بازی: یک مربع 6 × 6 متر

 

شرح بازی:

 

ابتدا دو بازیکن به عنوان سرگروه تعیین می شوند و سایر بازیکنان را به طور
مساوی تقسیم می کنند. بعد به قید قرعه (مانند شیر و خط) گروهی داخل زمین بازی قرار
می گیرند و گروه دیگر در بیرون زمین به عنوان مهاجم.

بازی بدین ترتیب آغاز
می شود که به پیشنهاد سرگروه مهاجم، یکی از یاران با یک پا وارد زمین بازی می شود و
به صورت لی لی به طرف بازیکنان داخل زمین حمله کرده و با دست آنها را لمس می کند که
موجب سوختن و خارج شدن آنها از داخل زمین بازی می شود.

البته در این میان
فردی که لی لی می رود سعی دارد با سرعت بیشتر و حفظ تعادل، وضیفه اش را انجام دهد و
بازیکنان داخل زمین نیز سعی بر این دارند که با فرار کردن، از دسترس حریف مهاجم دور
بمانند.

حال چنانچه اگر بازیکن مهاجم خسته شده و پای دیگرش را نیز روی زمین
بگذارد خواهد سوخت. و بایستی نفر دیگری بنا به پیشنهاد سرگروه داخل زمین بیاید و
رَوَند بازی را حفظ کند. این بازی تا لی لی رفتن آخرین نفر از گروه مهاجم ادامه می
یابد چنانچه اگر توانسته باشند تمام بازیکنان داخل زمین را لمس کنند، در دور بعدی
جای دو گروه عوض می شود و آنها داخل زمین قرار می گیرند و گرنه در دور بعدی نیز به
عنوان گروه مهاجم بازی خواهند کرد.

هر برد یک امتیاز دارد و در آخر بازی، هر
کدام از گروه ها بتواند امتیازات خود را به حد نصاب براسند برنده بازی اعلام می
گردد.


  • نکات: محوطه بازی را می توان به شکل دایره نیز خط کشی کرد. در بعضی مناطق
    بازی فوق با این چاشنی توأم است که بازیکنان داخل مین می توانند پای بالایی بازیکن
    مهاجم را به سطح زمین برسانند و از بازی برکنار کنند.

 


  • نتیجه بازی: این بازی نه تنها باعث تحرک و نشاط جسمی کودکان می شود، بلکه
    موجب می گردد، حس نیکی و از خود گذشگی در آنها به اوج برسد، به طوری که ملاحظه می
    شود هر بازیکن سعی دارد خستگی لی لی را تحمل کند و تعدادی را از گروه مقابل لمس کند
    تا سایر بچه های گروهش کمتر خسته شوند و شانس بیشتری برای برنده شدن و نهایتاً داخل
    زمین قرار گرفتن داشته باشند که این موارد باعث افزایش سرعت و بهبود عمل ها و عکس
    العمل ها خواهد گردید که در مواقع ضروری در رابطه با کمک به دوستان و همکلاسی ها
    لازم به نظر می رسد.

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٤

 

یه مردى بود حسین‏قلى
چشاش سیاه لُپاش گلى
غُصه و قرض و تب نداشت
اما واسه
خنده لب نداشت. _

خنده‏ى بى‏لب کى دیده؟
مهتابِ بى‏شب کى دیده؟
لب که
نباشه خنده نیس
پَر نباشه پرنده نیس.............................شباى درازِ بى‏سحر
حسین‏قلى نِشِس پکر
تو رخت خواب‏اش دمرو
تا بوق سگ اوهو
اوهو.
تمومِ دنیا جم شدن
هى راس شدن هِى خم شدن
فرمایشا طبق طبق
همه‏گى
به دورش وَقّ و وَق
بستن به ناف‏اش چپ و راس
جوشونده‏ى ملاپیناس
دَم‏اش
دادن جوون و پیر

نصیحت هاى بى‏نظیر:

« - حسین‏قلى غصه
خورک
خنده‏ندارى به درک!
خنده که شادى نمى‏شه
عیشِ دومادى نمى‏شه.
خنده
ی لب پِشکِ خَره
خنده دل تاجِ سره،
خنده لب خاک و گِله
خنده ی اصلى به
دله...»...............................حیف که وقتى خوابه دل
وز هوسى خرابه دل
وقتى که هواى دل پَسه
اسیرِ چنگِ
هوسه
دل‏سوزى از قصه جداس
هرچى بگى بادِ هواس!....................................حسین‏قلى با اشک و آه
رف دَمِ باغچه لبِ چاه
گفت:« - ننه
چاه،هلاک‏ات‏ام
مرده ی خُلقِ پاکِتم!
حسرتِ جونم رُ دیدى
لبِ تو امونت
نمى‏دى؟
لبِ تو بِدِه خنده کنم
یه عیش پاینده کنم.»............................................ننه چاهه گُفت:« - حسین‏قلى
یاوه نگو، مگه تو خُلى؟
اگه لَبَ مو بِدَم به
تو
صبح،چه امونَت چه گرو،
واسه‏یى که لب‏تَر بکنن
چى چى تو سماور
بکنن؟
«ضو» بگیرن «رَت» بگیرن
وضو بى طاهارت بگیرن؟
ظهر که مى‏باس آب
بکشن
بالاى باهار خواب بکشن.
یا شب میان آب ببرن
سبو رُ به سرداب
ببرن.

سطلو که بالا کشیدن
لبِ چاهو این جا ندیدن
کجا بذارن که جا
باشه
لایق سطل ما باشه؟......................حسین‏قلى با اشک و آ
رَف لبِ حوضِ ماهیا
گُف:«- بابا حوضِ تَرتَرى
به
آرزوم راه مى‏برى؟
مى‏دى که امانت ببرم
راهى به حاجت ببرم
لب‏ تو رو مَرد
و مردونه
با خودم یه ساعت ببرم؟»

اما:

حوضْ بابا غصه‏دار
شد
غم به دلش هَوار شد
گُف:«- بَبَه جان، بِگَم چى
اگر نَخوام که هم
چى
نشکنه قلبِ نازت
غم نکنه درازت:
حوض که لب‏اش نباشه
اوضاش به هم
مى‏پاشه
آبش مى‏ره تو پِى‏گا
به کُل مى‏رُمبه از جا.»

و حسین‏قلى:


«دید که نه والّ ‏لا حَقّه
فوق‏اش یه خورده لَقّه.........................................حسین‏قلى اوهون اوهون
رَف تو حیاط،به پشتِ بون
گُف:« - بیا و ثواق بکن
یه
خیرِ بى‏حساب بکن
آباد شِه خونِمونت
سالم بمونه جون‏ات!
با خُلقِ
بى‏بائونه ت
لبِ تو بده اَمونت
باش یه شیکم بخندم
غصه رُ بار
ببندم
نشاطِ یا مُف بکنم
کفشِ غمو چَن ساعتى
جلوِ پاهاش جُف
بکنم.»

«بام» نیز با بهانه‏اى از نوع بهانه‏هاى قبلى تقاضاى او را رد
مى‏کند:

بون به صدا دراومد
به اشک و آ دراومد:
«- حسین‏قلى فدات
شَم
وصله‏ى کفشِ پات شَم
مى‏بینى چى کردى با ما
که خجلتیم سراپا؟
اگه
لبِ من نباشه
جانُوْدونی م کجا شِه؟
بارون که شُرشُرو شِه
تو مُخِ دیفار
فرو شِه
دیفار که نَم کشینِه
یِه هُوْ از پا نِشینه،
هر بابایی می دونه

خونه که رو پاش نمونه
کارِ بونش م خرابه
پُلش اون ورِ آبه.
دیگه چه
بونی چه کَشکی؟
آب که نبود چه مَشکی؟»
دید که نه والّ لا،‌حق می گه
فوقش
یه خورده لَق می گه .

حسین‏قلى ضمن حق دادن به او، و براى تسهیل ماجراى
جست‏وجوى خود، این بار فکر دیگرى به سرش مى‏زند:

حسین‏قلى،زار و
زبون
وِیْلِه زنون گریه کنون
لبش نبود خنده مى‏خواس
شادىِ پاینده
مى‏خواس

پاشد و به بازارچه دوید
سفره و دستارچه خرید
مُچ پیچ و
کول‏بار و سبد
سبوچه و لولِنگ و نمد......................................دوید این سرِ بازار
دوید اون سرِ بازار
اول خدا رُ یاد کرد
سه تا سِکّه
جدا کرد
آجیلِ کارگشا گرفت
از هم دیگه سَوا گرفت
که حاجت‏اش روا
بِشه
گره‏ش ایشالّ ‏لا وابشه
بعد سرِ کیسه واکرد
سکه‏هارو جدا کرد
عرض
به حضورِ سرورم
چى بخرم چى‏چى نخرم:
خرید انواعِ چیزا
کیشمیشا و
مَویزا،

تا نخورى ندانى
حلواى تَن‏تَنانى،
لواشک و مشغولاتى
آجیلاى
قاتى‏پاتى
اَرده و پا درازى
پنیرِ لقمهْ قاضى،...................................خانُمایى که شومایین
آقایونى که شومایین:
با هَف عصاى شیش منى
با هفت تا کفشِ آهنى
تو دشتِ نه آب و نه علف
راهِ شو کشید و رفت و رَف
هر جا نگاش
کشیده شد
هیچ چى جز این دیده نشد:
خشکه کلوخ و خار و خس
تپه و کوهِ لُخت و
بس:
قطارِ کوهاى کبود
مثِ شتراى تشنه بود
پستون خشکِ تپه‏ها
مثِ
پیره‏زن وختِ دعا.
.................................«- حسین‏قلى غصه خورک
خنده نداشتى به درک!
خوشى بیخِ دندونت نبود
راهِ بیابون‏ات چه بو؟

راه دراز و بى‏حیا
روز راه بیا شب راه بیا
هف روز و
شب بکوب بکوب
نه صُب خوابیدى نه غروب
سفره‏ى بى‏نونو ببین
دشت و بیابونو
ببین:
کوزه‏ى خشکت سرِ راه
چشمِ سیات حلقه‏ى چاه
خوبه که امیدت به
خداس
وگرنه لاش‏خور تو هواس!»........................................□

حسین‏قلى، تِلُو خورون
گُشنه و تشنه نِصبِه جون
خَسّه خَسّه پا
مى‏کشید
تا به لبِ دریا رسید.
از همه چى وامونده بود
فقط اَم ‏یه دریا
مونده بود.......................«- ببین،دریاى لم‏لم
فداى هیکلت شَم
نمى‏شه عِزتت کم
از اون لبِ
درازوت
درازتر از دو بازوت
یه چیزى خِیرِ ما کُن
حسرتِ ما دواکُن
لبى
بِده اَمونت
دعا کنیم به جون‏ات........................دلت خوشِه حسین‏قلى
سرِ پا نشسته چوتولى.
فداى موى بورِت!
کو عقلت کو
شعورِت!
ضرراى کار و جَم بزن
بساط ما رو هم نزن!
مَچِّده و مناره‏ش.
یه
دریاس و کناره‏ش.
لبِ ‏شو بدم،کو ساحل‏اش؟
کو جیگَرَکیش کو جاهل‏اش؟
کو
سایبونش کو مشتریش؟
کو فوفولش کو ناز پَریش؟
کو نازفروش و ناز خرِش؟
کو
عشوه‏یى‏ش کو چِش‏چَرش؟».......................................

حسین‏قلى- حسرت به دل
یه پاش رو خاک یه پاش تو گِل
دَساش از پاهاش
درازترک
برگشت خونه‏ش به حالِ سگ.
دید سرِ کوچه راه به راه
باغچه و حوض و
بوم و چاه
هِرتِه زَنون ریسه مى‏رن
مى‏خونن و بشکن مى‏زنن:

«- آى خنده
خنده خنده
رسیدى به عرضِ بنده؟
دشت و هامونو دیدى؟
زمین و زَمونو
دیدى؟
انارِ گُل‏گون مى‏خندید؟
پِسّه‏ى خندون مى‏خندید؟
خنده زدن لب
نمى‏خواهد
داریه و دُمبَک نمى‏خواد:
یه دل مى‏خواد که شاد باشه
از بندِ غم
آزاد باشه
یه بُر عروسِ عضه رُ
به تئنایى دوماد
باشه!
حسین‏قلى!
حسین‏قلى!
حسین‏قلى حسین‏قلى حسین‏قلى!»





   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢

 

«- عجب بلایى بچه!
از کجا مى‏آئى بچه؟
نمى‏بینى خوابه جوجه‏م
حالش خرابه
جوجه‏م
از بس که خورده غوره
تب داره مثلِ کوره؟
تو این بارونِ
شَرشَر
هوا سیا،زمین تر
تو ابرِ پاره‏پاره
زُهره چى کار داره؟
زُهره
خانم خوابیده
هیچ کى اونو ندیده.......................................حوصله ‏دارى بچه!
مگه تو بى‏کارى بچه؟
دومادو الان میارن
پرده رو
ورمى‏دارن
دسّمو مى‏دن به دستش
باید دَرار و بَسّش

نمى‏بینى کار دارم
من؟
دلِ بى‏قرار دارم من؟
تو این هواى گریون
شرشرِ لوسِ بارون
که شب
سحر نمى‏شه
زهره به در نمى‏شه...»...................................بچه‏ى خسّه مونده
چیزى به صُب نمونده
غصه نخور دیوونه
کى دیده که شب
بمونه؟-

زُهره ی تابون این جاس
تو گرهِ مُشتِ مرداس
وقتى که مردا
پاشن
ابر زِ هم مى‏پاشن
خروسِ سحر مى‏خونه
خورشید خانوم مى‏دونه
که
وقتِ شب گذشته
موقعِ کار و گشته.
خورشیدِ بالابالا
گوشِش به زنگه حالا

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢

 

«- عجب بلایى بچه!
از کجا مى‏آئى بچه؟
نمى‏بینى خوابه جوجه‏م
حالش خرابه
جوجه‏م
از بس که خورده غوره
تب داره مثلِ کوره؟
تو این بارونِ
شَرشَر
هوا سیا،زمین تر
تو ابرِ پاره‏پاره
زُهره چى کار داره؟
زُهره
خانم خوابیده
هیچ کى اونو ندیده.......................................حوصله ‏دارى بچه!
مگه تو بى‏کارى بچه؟
دومادو الان میارن
پرده رو
ورمى‏دارن
دسّمو مى‏دن به دستش
باید دَرار و بَسّش

نمى‏بینى کار دارم
من؟
دلِ بى‏قرار دارم من؟
تو این هواى گریون
شرشرِ لوسِ بارون
که شب
سحر نمى‏شه
زهره به در نمى‏شه...»...................................بچه‏ى خسّه مونده
چیزى به صُب نمونده
غصه نخور دیوونه
کى دیده که شب
بمونه؟-

زُهره ی تابون این جاس
تو گرهِ مُشتِ مرداس
وقتى که مردا
پاشن
ابر زِ هم مى‏پاشن
خروسِ سحر مى‏خونه
خورشید خانوم مى‏دونه
که
وقتِ شب گذشته
موقعِ کار و گشته.
خورشیدِ بالابالا
گوشِش به زنگه حالا

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢

 

بارون میاد جرجر
گم شده راهِِ بندر

ساحلِ شب چه دوره
آبش سیاه و
شوره

اى خدا کشتى بفرست
آتیشِ بهشتى بفرست

جاده‏ى کهکشون کو؟
زُهره آسمون کو؟

چراغِ زُهره سرده
تو سیاهیا مى‏گرده

اى
خدا روشنش کن
فانونسِ راهِ منش کن

گم شده راهِ بندر
بارون میاد
جرجر

...............................بارون میاد جرجر
رو گنبذ و رو منبر

لک‏لک پیرِ خسته
بالاى منار نشسّه.

« - لک‏لکِ ناز قندى
یه چیزى بگم نخندى:
تو این هواى
تاریک
دالونِ تنگ و باریک
وقتى که مى‏پریدى
تو زُهره رو ندیدى؟.................بارون میاد جرجر
رو پُشتِ بونِ هاجر
هاجر عروسى داره
تاجِ خروسى
داره

« - هاجرکِ نازِ قندى
یه چیزى بگم نخندى

وقتى حنا
مى‏ذاشتى
ابروتو ور مى‏داشتى
زلفاتو وا مى‏کردى
خالتو سیامى‏کردى
زُهره
نیومد تماشا؟
نکن اگه دیدى حاشا................................بارون‏میاد جرجر
روى خونه‏هاى بى‏در

چهار تا مردِ بیدار
نشسّه تنگ
دیفار

دیفارِ کنده‏کارى
نه فرش و نه بخارى

« - مردا سلام
علیکم!
زهره خانم شده گُم

نه لک‏لک اونو دیده
نه هاجرِ
ورپریده

اگه دیگه برنگرده
اوهو، اوهو، چه دَرده!

بارونِ ریشه
ریشه
شب دیگه صب نمى‏شه..............................بارون میاد جرجر
رو گنبذ و رو منبر

رو پُشتِ بونِ هاجر
روخونه‏هاى
بى‏در...

ساحلِ شب چه دوره
آبش سیاه و شوره

جاده‏ى کهکشون
کو؟
زُهره ی آسمون کو؟

خروسکِ قندى قندى
چرا نوکتو
مى‏بندى؟

آفتابو روشن‏اش کن
فانوسِ راهِ منش کن
گم شده راهِ
بندر
بارون میاد جرجر...»

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢