تیلهبازی (به فارسی افغانستان: گولّه بازی) یا تشیره یک بازی تفریحی با گویهای شیشهای است. باید با غلطاندن و زدن گویهای شیشهای (تیله) به هم و حرکت دادنشان آنها را از محدوده خاصی خارج کرد.
این بازی که معمولاً بصورت دو نفره انجام میشود همانند بازی پاسور دارای بازیهای مختلفی است. ولی اصلیترین بازی آن که مردم بیشتر آن را میشناسند «کل» است. البته این هم نامی است که در نقاط مختلف تفاوت دارد بازی به گونهای است که برای شروع باید دو چاله کوچک به اندازه ۱۰ سانتی متر قطر و ۵ سانتی متر عمق داشته باد. دو نفر بصورت ایستاده بازی را شروع میکنند و انتخاب فرد آغاز کننده به شکلهای مختلف از جمله سنگ-کاغذ-قیچی و یا تعیین قراری از قبل انجام میشود. البته در جاهایی این بازی به صورت چند نفره و یا حتی به صورت تیمی اجرا میشد.
از همه زیباتر مادران کُرد برای نوازش و به خواب بردن کودکان خود،
لالایی، این آرامبخشترین ملودی طبیعت، را میخوانند.
لاوهلاوه کهم ئهرای یه تفلی la va lav kam arai ya
tefle
شهمال بشانوزه زنجیرهی زولفی samal bsano zanjirai
zulfi
لاوهلاوه کهم له ئیوارهوه la va lau kam la
evarava
زهرهی زهنگی تیت له گاوارهوه zarai zanyi tet la
gavarava
لاوهلاو ئهکهم لاوهم وهتازه lava lavakam lavam
vamaza
بالشی سهری لهپهری قازه balesi sari pari la
Qaza
* * *
لالایی میخوانم برای کودکی که
باد شمال(۲۹) زنجیر زلفانش را نوازش میدهد
لالایی میخوانم در غروب گاهان
که صدای زنگولة گاهوارهاش میآید
لالایی میخوانم برای کودکی که
بالش سرش از پر غاز است

لاوه لاوه گه م له دیده و له دل
گا پاره گه د بنه م له سای دار گل
لاوه لاوه گه م لاوه م دوانه
ئرا کورپه گه م شرین زوانه
لاوه لاوه گه م خوه م ئراد بیوشم
دگان مرواری قاقول ئووریشم
لاوه لاوه گه م لاوه م بار باری
خوه م بووم وه پاویو کورم ژن باری
که لگ له لانه په لنگ له ده ری
کوره گه م وه سه وار پره ت بیو له سه ری
کوره گه م کشت یه که ل نو به ن
ناو زگه گی برشان وه تیول وه ن
نام بازی: لی لی (گانیه)
نام محلی: بابالاری گلدی شیطان (تک قشلی)
اهداف کلی: حفظ تعادل، تقویت عضلات پا، ایجاد هماهنگی بین دست و پا و چشم
ها، ایجاد روحیه فداکاری
اهداف جزیی: افزایش ضربان قلب و در نتیجه بهبود جریان
خون
تعداد بازیکن: محدودیتی ندارد
سن بازیکنان: 8 الی 15 ساله
ابزار لازم: کفش مناسب ورزشی
محوطه بازی: یک مربع 6 × 6 متر
شرح بازی:
ابتدا دو بازیکن به عنوان سرگروه تعیین می شوند و سایر بازیکنان را به طور
مساوی تقسیم می کنند. بعد به قید قرعه (مانند شیر و خط) گروهی داخل زمین بازی قرار
می گیرند و گروه دیگر در بیرون زمین به عنوان مهاجم.
بازی بدین ترتیب آغاز
می شود که به پیشنهاد سرگروه مهاجم، یکی از یاران با یک پا وارد زمین بازی می شود و
به صورت لی لی به طرف بازیکنان داخل زمین حمله کرده و با دست آنها را لمس می کند که
موجب سوختن و خارج شدن آنها از داخل زمین بازی می شود.
البته در این میان
فردی که لی لی می رود سعی دارد با سرعت بیشتر و حفظ تعادل، وضیفه اش را انجام دهد و
بازیکنان داخل زمین نیز سعی بر این دارند که با فرار کردن، از دسترس حریف مهاجم دور
بمانند.
حال چنانچه اگر بازیکن مهاجم خسته شده و پای دیگرش را نیز روی زمین
بگذارد خواهد سوخت. و بایستی نفر دیگری بنا به پیشنهاد سرگروه داخل زمین بیاید و
رَوَند بازی را حفظ کند. این بازی تا لی لی رفتن آخرین نفر از گروه مهاجم ادامه می
یابد چنانچه اگر توانسته باشند تمام بازیکنان داخل زمین را لمس کنند، در دور بعدی
جای دو گروه عوض می شود و آنها داخل زمین قرار می گیرند و گرنه در دور بعدی نیز به
عنوان گروه مهاجم بازی خواهند کرد.
هر برد یک امتیاز دارد و در آخر بازی، هر
کدام از گروه ها بتواند امتیازات خود را به حد نصاب براسند برنده بازی اعلام می
گردد.
نکات: محوطه بازی را می توان به شکل دایره نیز خط کشی کرد. در بعضی مناطق
بازی فوق با این چاشنی توأم است که بازیکنان داخل مین می توانند پای بالایی بازیکن
مهاجم را به سطح زمین برسانند و از بازی برکنار کنند.
نتیجه بازی: این بازی نه تنها باعث تحرک و نشاط جسمی کودکان می شود، بلکه
موجب می گردد، حس نیکی و از خود گذشگی در آنها به اوج برسد، به طوری که ملاحظه می
شود هر بازیکن سعی دارد خستگی لی لی را تحمل کند و تعدادی را از گروه مقابل لمس کند
تا سایر بچه های گروهش کمتر خسته شوند و شانس بیشتری برای برنده شدن و نهایتاً داخل
زمین قرار گرفتن داشته باشند که این موارد باعث افزایش سرعت و بهبود عمل ها و عکس
العمل ها خواهد گردید که در مواقع ضروری در رابطه با کمک به دوستان و همکلاسی ها
لازم به نظر می رسد.
یه مردى بود حسینقلى
چشاش سیاه لُپاش گلى
غُصه و قرض و تب نداشت
اما واسه
خنده لب نداشت. _
خندهى بىلب کى دیده؟
مهتابِ بىشب کى دیده؟
لب که
نباشه خنده نیس
پَر نباشه پرنده نیس.............................شباى درازِ بىسحر
حسینقلى نِشِس پکر
تو رخت خواباش دمرو
تا بوق سگ اوهو
اوهو.
تمومِ دنیا جم شدن
هى راس شدن هِى خم شدن
فرمایشا طبق طبق
همهگى
به دورش وَقّ و وَق
بستن به نافاش چپ و راس
جوشوندهى ملاپیناس
دَماش
دادن جوون و پیر
نصیحت هاى بىنظیر:
« - حسینقلى غصه
خورک
خندهندارى به درک!
خنده که شادى نمىشه
عیشِ دومادى نمىشه.
خنده
ی لب پِشکِ خَره
خنده دل تاجِ سره،
خنده لب خاک و گِله
خنده ی اصلى به
دله...»...............................حیف که وقتى خوابه دل
وز هوسى خرابه دل
وقتى که هواى دل پَسه
اسیرِ چنگِ
هوسه
دلسوزى از قصه جداس
هرچى بگى بادِ هواس!....................................حسینقلى با اشک و آه
رف دَمِ باغچه لبِ چاه
گفت:« - ننه
چاه،هلاکاتام
مرده ی خُلقِ پاکِتم!
حسرتِ جونم رُ دیدى
لبِ تو امونت
نمىدى؟
لبِ تو بِدِه خنده کنم
یه عیش پاینده کنم.»............................................ننه چاهه گُفت:« - حسینقلى
یاوه نگو، مگه تو خُلى؟
اگه لَبَ مو بِدَم به
تو
صبح،چه امونَت چه گرو،
واسهیى که لبتَر بکنن
چى چى تو سماور
بکنن؟
«ضو» بگیرن «رَت» بگیرن
وضو بى طاهارت بگیرن؟
ظهر که مىباس آب
بکشن
بالاى باهار خواب بکشن.
یا شب میان آب ببرن
سبو رُ به سرداب
ببرن.
سطلو که بالا کشیدن
لبِ چاهو این جا ندیدن
کجا بذارن که جا
باشه
لایق سطل ما باشه؟......................حسینقلى با اشک و آ
رَف لبِ حوضِ ماهیا
گُف:«- بابا حوضِ تَرتَرى
به
آرزوم راه مىبرى؟
مىدى که امانت ببرم
راهى به حاجت ببرم
لب تو رو مَرد
و مردونه
با خودم یه ساعت ببرم؟»
اما:
حوضْ بابا غصهدار
شد
غم به دلش هَوار شد
گُف:«- بَبَه جان، بِگَم چى
اگر نَخوام که هم
چى
نشکنه قلبِ نازت
غم نکنه درازت:
حوض که لباش نباشه
اوضاش به هم
مىپاشه
آبش مىره تو پِىگا
به کُل مىرُمبه از جا.»
و حسینقلى:
«دید که نه والّ لا حَقّه
فوقاش یه خورده لَقّه.........................................حسینقلى اوهون اوهون
رَف تو حیاط،به پشتِ بون
گُف:« - بیا و ثواق بکن
یه
خیرِ بىحساب بکن
آباد شِه خونِمونت
سالم بمونه جونات!
با خُلقِ
بىبائونه ت
لبِ تو بده اَمونت
باش یه شیکم بخندم
غصه رُ بار
ببندم
نشاطِ یا مُف بکنم
کفشِ غمو چَن ساعتى
جلوِ پاهاش جُف
بکنم.»
«بام» نیز با بهانهاى از نوع بهانههاى قبلى تقاضاى او را رد
مىکند:
بون به صدا دراومد
به اشک و آ دراومد:
«- حسینقلى فدات
شَم
وصلهى کفشِ پات شَم
مىبینى چى کردى با ما
که خجلتیم سراپا؟
اگه
لبِ من نباشه
جانُوْدونی م کجا شِه؟
بارون که شُرشُرو شِه
تو مُخِ دیفار
فرو شِه
دیفار که نَم کشینِه
یِه هُوْ از پا نِشینه،
هر بابایی می دونه
خونه که رو پاش نمونه
کارِ بونش م خرابه
پُلش اون ورِ آبه.
دیگه چه
بونی چه کَشکی؟
آب که نبود چه مَشکی؟»
دید که نه والّ لا،حق می گه
فوقش
یه خورده لَق می گه .
حسینقلى ضمن حق دادن به او، و براى تسهیل ماجراى
جستوجوى خود، این بار فکر دیگرى به سرش مىزند:
حسینقلى،زار و
زبون
وِیْلِه زنون گریه کنون
لبش نبود خنده مىخواس
شادىِ پاینده
مىخواس
پاشد و به بازارچه دوید
سفره و دستارچه خرید
مُچ پیچ و
کولبار و سبد
سبوچه و لولِنگ و نمد......................................دوید این سرِ بازار
دوید اون سرِ بازار
اول خدا رُ یاد کرد
سه تا سِکّه
جدا کرد
آجیلِ کارگشا گرفت
از هم دیگه سَوا گرفت
که حاجتاش روا
بِشه
گرهش ایشالّ لا وابشه
بعد سرِ کیسه واکرد
سکههارو جدا کرد
عرض
به حضورِ سرورم
چى بخرم چىچى نخرم:
خرید انواعِ چیزا
کیشمیشا و
مَویزا،
تا نخورى ندانى
حلواى تَنتَنانى،
لواشک و مشغولاتى
آجیلاى
قاتىپاتى
اَرده و پا درازى
پنیرِ لقمهْ قاضى،...................................خانُمایى که شومایین
آقایونى که شومایین:
با هَف عصاى شیش منى
با هفت تا کفشِ آهنى
تو دشتِ نه آب و نه علف
راهِ شو کشید و رفت و رَف
هر جا نگاش
کشیده شد
هیچ چى جز این دیده نشد:
خشکه کلوخ و خار و خس
تپه و کوهِ لُخت و
بس:
قطارِ کوهاى کبود
مثِ شتراى تشنه بود
پستون خشکِ تپهها
مثِ
پیرهزن وختِ دعا.
.................................«- حسینقلى غصه خورک
خنده نداشتى به درک!
خوشى بیخِ دندونت نبود
راهِ بیابونات چه بو؟
راه دراز و بىحیا
روز راه بیا شب راه بیا
هف روز و
شب بکوب بکوب
نه صُب خوابیدى نه غروب
سفرهى بىنونو ببین
دشت و بیابونو
ببین:
کوزهى خشکت سرِ راه
چشمِ سیات حلقهى چاه
خوبه که امیدت به
خداس
وگرنه لاشخور تو هواس!»........................................□
حسینقلى، تِلُو خورون
گُشنه و تشنه نِصبِه جون
خَسّه خَسّه پا
مىکشید
تا به لبِ دریا رسید.
از همه چى وامونده بود
فقط اَم یه دریا
مونده بود.......................«- ببین،دریاى لملم
فداى هیکلت شَم
نمىشه عِزتت کم
از اون لبِ
درازوت
درازتر از دو بازوت
یه چیزى خِیرِ ما کُن
حسرتِ ما دواکُن
لبى
بِده اَمونت
دعا کنیم به جونات........................دلت خوشِه حسینقلى
سرِ پا نشسته چوتولى.
فداى موى بورِت!
کو عقلت کو
شعورِت!
ضرراى کار و جَم بزن
بساط ما رو هم نزن!
مَچِّده و منارهش.
یه
دریاس و کنارهش.
لبِ شو بدم،کو ساحلاش؟
کو جیگَرَکیش کو جاهلاش؟
کو
سایبونش کو مشتریش؟
کو فوفولش کو ناز پَریش؟
کو نازفروش و ناز خرِش؟
کو
عشوهیىش کو چِشچَرش؟».......................................
حسینقلى- حسرت به دل
یه پاش رو خاک یه پاش تو گِل
دَساش از پاهاش
درازترک
برگشت خونهش به حالِ سگ.
دید سرِ کوچه راه به راه
باغچه و حوض و
بوم و چاه
هِرتِه زَنون ریسه مىرن
مىخونن و بشکن مىزنن:
«- آى خنده
خنده خنده
رسیدى به عرضِ بنده؟
دشت و هامونو دیدى؟
زمین و زَمونو
دیدى؟
انارِ گُلگون مىخندید؟
پِسّهى خندون مىخندید؟
خنده زدن لب
نمىخواهد
داریه و دُمبَک نمىخواد:
یه دل مىخواد که شاد باشه
از بندِ غم
آزاد باشه
یه بُر عروسِ عضه رُ
به تئنایى دوماد
باشه!
حسینقلى!
حسینقلى!
حسینقلى حسینقلى حسینقلى!»
«- عجب بلایى بچه!
از کجا مىآئى بچه؟
نمىبینى خوابه جوجهم
حالش خرابه
جوجهم
از بس که خورده غوره
تب داره مثلِ کوره؟
تو این بارونِ
شَرشَر
هوا سیا،زمین تر
تو ابرِ پارهپاره
زُهره چى کار داره؟
زُهره
خانم خوابیده
هیچ کى اونو ندیده.......................................حوصله دارى بچه!
مگه تو بىکارى بچه؟
دومادو الان میارن
پرده رو
ورمىدارن
دسّمو مىدن به دستش
باید دَرار و بَسّش
نمىبینى کار دارم
من؟
دلِ بىقرار دارم من؟
تو این هواى گریون
شرشرِ لوسِ بارون
که شب
سحر نمىشه
زهره به در نمىشه...»...................................بچهى خسّه مونده
چیزى به صُب نمونده
غصه نخور دیوونه
کى دیده که شب
بمونه؟-
زُهره ی تابون این جاس
تو گرهِ مُشتِ مرداس
وقتى که مردا
پاشن
ابر زِ هم مىپاشن
خروسِ سحر مىخونه
خورشید خانوم مىدونه
که
وقتِ شب گذشته
موقعِ کار و گشته.
خورشیدِ بالابالا
گوشِش به زنگه حالا
«- عجب بلایى بچه!
از کجا مىآئى بچه؟
نمىبینى خوابه جوجهم
حالش خرابه
جوجهم
از بس که خورده غوره
تب داره مثلِ کوره؟
تو این بارونِ
شَرشَر
هوا سیا،زمین تر
تو ابرِ پارهپاره
زُهره چى کار داره؟
زُهره
خانم خوابیده
هیچ کى اونو ندیده.......................................حوصله دارى بچه!
مگه تو بىکارى بچه؟
دومادو الان میارن
پرده رو
ورمىدارن
دسّمو مىدن به دستش
باید دَرار و بَسّش
نمىبینى کار دارم
من؟
دلِ بىقرار دارم من؟
تو این هواى گریون
شرشرِ لوسِ بارون
که شب
سحر نمىشه
زهره به در نمىشه...»...................................بچهى خسّه مونده
چیزى به صُب نمونده
غصه نخور دیوونه
کى دیده که شب
بمونه؟-
زُهره ی تابون این جاس
تو گرهِ مُشتِ مرداس
وقتى که مردا
پاشن
ابر زِ هم مىپاشن
خروسِ سحر مىخونه
خورشید خانوم مىدونه
که
وقتِ شب گذشته
موقعِ کار و گشته.
خورشیدِ بالابالا
گوشِش به زنگه حالا
بارون میاد جرجر
گم شده راهِِ بندر
ساحلِ شب چه دوره
آبش سیاه و
شوره
اى خدا کشتى بفرست
آتیشِ بهشتى بفرست
جادهى کهکشون کو؟
زُهره آسمون کو؟
چراغِ زُهره سرده
تو سیاهیا مىگرده
اى
خدا روشنش کن
فانونسِ راهِ منش کن
گم شده راهِ بندر
بارون میاد
جرجر
...............................بارون میاد جرجر
رو گنبذ و رو منبر
لکلک پیرِ خسته
بالاى منار نشسّه.
« - لکلکِ ناز قندى
یه چیزى بگم نخندى:
تو این هواى
تاریک
دالونِ تنگ و باریک
وقتى که مىپریدى
تو زُهره رو ندیدى؟.................بارون میاد جرجر
رو پُشتِ بونِ هاجر
هاجر عروسى داره
تاجِ خروسى
داره
« - هاجرکِ نازِ قندى
یه چیزى بگم نخندى
وقتى حنا
مىذاشتى
ابروتو ور مىداشتى
زلفاتو وا مىکردى
خالتو سیامىکردى
زُهره
نیومد تماشا؟
نکن اگه دیدى حاشا................................بارونمیاد جرجر
روى خونههاى بىدر
چهار تا مردِ بیدار
نشسّه تنگ
دیفار
دیفارِ کندهکارى
نه فرش و نه بخارى
« - مردا سلام
علیکم!
زهره خانم شده گُم
نه لکلک اونو دیده
نه هاجرِ
ورپریده
اگه دیگه برنگرده
اوهو، اوهو، چه دَرده!
بارونِ ریشه
ریشه
شب دیگه صب نمىشه..............................بارون میاد جرجر
رو گنبذ و رو منبر
رو پُشتِ بونِ هاجر
روخونههاى
بىدر...
ساحلِ شب چه دوره
آبش سیاه و شوره
جادهى کهکشون
کو؟
زُهره ی آسمون کو؟
خروسکِ قندى قندى
چرا نوکتو
مىبندى؟
آفتابو روشناش کن
فانوسِ راهِ منش کن
گم شده راهِ
بندر
بارون میاد جرجر...»
نظرات ()